بهشت شهدا خون مي خواهد.

شهيد

بهشت شهدا خون مي خواهد.

چند هفته اي هست كه تصميم گرفتيم با بچه ها، پنج شنبه ها، به بهشت زهرا، پيش شهدا، برويم. راستي هيچ فكر كرده اي چرا به اين گورستان بزرگ مي گويند: "بهشت زهرا". بله هم تو مي داني و هم من و هم زهرا(خواهر زاده ي 5 ساله ام). هر جا مزار شهيدي باشد، آنجا بهشت است و چون مقتداي شهيد، حسين عليه السلام است، آنجا مي شود بهشت زهراي مرضيه. اي شهيد، وقتي بدن هاي ناسوتي تو، يك گورستان بزرگ در حاشيه شهر را مي كند "بهشت زهرا"، روح از قفس پريده و لقاءاللهي تو، چه جنتي به پا مي كند! اي شهيد ما به بهشت زهرا نمي آييم كه مزار تو را زيارت كنيم، ما مي آييم تا خودت را زيارت كنيم، چون يقين داريم كه "احياء عند ربهم يرزقون" ي. ولي... ولي چه بگوييم كه چشمانمان هنوز اسير خاك است و ميدان ديدش هنوز عالم حس. شهيد چمران، تو بودي كه به ما ياد دادي، ميدان ديد هر كس بستگي به ارتفاع پروازش دارد. هر چه تعلقاتت كمتر باشد بالا مي روي و هر چه بالاتر روي، چيزهاي بيشتري را خواهي ديد.

رفتن به بهشت زهرا براي بسيجي هاي سيد علي، اگر از رفتن بسيجي هاي خميني به جبهه هاي جنگ سخت تر نباشد، آسان تر نيست. نه اينكه فكر كني اين سختي به خاطر ضعف بسيجي هاي سيد علي است. نه. بلكه اين به خاطر "خون دل فاصله" بين آرمان شهدا و واقعيت هاي موجود است . بله، گويا هر جا فاصله اي است خون دلي را هم به همراه دارد. فاصله ي عبد و معبود، فاصله ي پيرو و امام... اما سيد بسيجيان به بسيجيانش گفته است كه ما راه زيادي را پيموده ايم و قله هاي زيادي را فتح كرده ايم. ولي براي فتح سنگر هاي كليدي جهان، بايد از فتنه ها عبور كرد و خالص تر شد. برپايي حكومت معصوم عليه السلام خون مي خواهد. "خون سينه و پهلو"، "خون فرق سر"، "خون جگر"، "خون گلو" و يا "خون دل". و اگر هيچ يك از اينها نباشد، تو از قبيله ي ديگري.

شهيد غلامحسين افشردي، تو و همرزم هايت براي شناسايي وضعيت دشمن، كارتان آسان تر بود نسبت به حالا. خاكريزها مشخص بود و دشمن معين. ولي حالا چه؟ خاكريزها قاطي شده حسن جان و پيدا كردن دوست و دشمن مشكل. ولي بگذار بگويم اگر آقا روح الله، غلامحسين افشردي، نابغه ي هشت سال دفاع مقدس را داشت، سيد علي نيز حسين غلام كبيري، سردار هشت ماه دفاع مقدس را داشت. شهيد باقري اگر شناسايي هاي دقيق تو و همرزمانت از وضعيت دشمن، باعث پيروزي هاي بزرگي در هشت سال دفاع مقدس يا به قول حاج سعيد ده سال دفاع مقدس شد، خون "امير حسام ذوالعلي" باعث رسوايي فتنه گران اموي شد و آنها را به زباله دان تاريخ متعفن فتنه گران فرستاد.

هفته ي پيش ما در مسجدمان، مراسم بزرگداشت سردار خيبر، شهيد "محمد ابراهيم همت" و سردار رشيد فتنه، شهيد "امير حسام ذوالعلي" را "با هم"، برگزار كرديم. يكي نماينده بسيجيان خميني بود در هشت سال دفاع مقدس و ديگري نماينده بسيجيان خامنه اي بود در هشت ماه دفاع مقدس. شهيد ذوالعلي هم خون دل خورد و هم خون جسم داد و فاصله ي سي ساله ي خود را با شهداي هشت سال دفاع مقدس از بين برد و به قافله ي آنان پيوست. جاي همه ي شما خالي بود. راستي سردار جواني، مسئول سياسي سپاه هم آمده بود. سرداري كه شيطان بزرگ، اخيراً، اموالش را بلوكه كرده و او هم گفته كه اگر اموالي در خارج هم داشته باشم، آنها را به همه ي كارتون خواب هاي آمريكا تقديم مي كنم! سردار يادت نرود كه حكومت معصوم عليه السلام خون مي خواهد.

"شهيد باقري"، "شهيد همت"، "شهيد كبيري"، "شهيد ذوالعلي" نمي دانم مي دانيد يا نه، شعاع نوري كه از خون بر زمين ريخته ي شما ساطع شده است گر چه بايد سال ها پيش به سراسر جهان منتشر مي شد اما شبح ها سايه مي انداختند و فكر مي كردند مي توانند جلوي "نور خون شهيد" را بگيرند. گويي اين خيال باطل را آنها، از پيشينيانشان در كربلا به ارث برده اند. شعاع نوري كه از خون بر زمين ريخته ي شما ساطع شده است، به بحرين و يمن و مصر و ليبي رسيده و دارد جهان را براي استقبال از يار،  نورباران ميكند. راستي شهدا، يادم رفت بگويم امشب كه دسته جمعي با پيامبران و اوصيا و اوليا ميرويد "كربلا" و به دور خون خدا، حسين بن علي، حلقه مي زنيد، سلام همه ي بسيجيان سيد علي، از بسيجيان ايران و بحرين و يمن و مصر و ليبي را به "شهيد بي كفن" برسانيد.

والعاقبة للمتقین

 

دیکتاتور لیبی

   قذافی

قذافی

قذافی  قذافی

 

من و ماژیک انقلابیم!

من و ماژیک انقلابیم!

از خانواده خداحافظی کردم که برم مدرسه. دیر شده بود. بدو خودم رو به اتوبوس رسوندم. چند دقیقه ای طول کشید که اتوبوس بیاد. بالاخره اومد. پشت سریم با یک هُل لطیف باعث سریع تر سوار شدنم شد. ازدحام جمعیت میدان دید را به حداکثر چند نفر دور و برم، کاهش داده بود. ایستگاههای اول پیاده شدن و سوار شدن مسافرین، انگار تغییری در ازدحام جمعیت و میدان دیدمون ایجاد نمی کرد.

از میانه های مسیر، جمعیت اتوبوس کم و کمتر شد. با کم شدن مسافرین، طول اتوبوس را، کامل، می شد دید. بعد از چند دقیقه از این وضعیت، شعاری ضد انقلابی نوشته شدهِ پشت یکی از صندلی ها نظرم رو به خودش جلب کرد. قطعاً کار یک منافق فریب خورده بوده. البته اینا اکثر فعالیت های آزادی خواهانشون!! تو سوراخ توالت و در و دیوار های توالته. تو این سی و دو سال قرابت خاصی با این فضا پیدا کردن.

 خودم رو به صندلی عقبیِ صندلی ای که پشتش شعار نوشته شده بود، رسوندم. کسی که رو اون صندلی نشسته بود، خواب بود. به نظر می رسید حالا حالاها قصد نداره پیاده بشه. بعد از دو- سه ایستگاه، بقلیش که گویا رفیقش بود، بیدارش کرد و با هم پیاده شدن. بنده هم از این فرصت استفاده کردم و رو اون صندلی نشستم. کلاسورم رو طوری روی پاهام گذاشتم که شعار نوشته شده دیده نشه. تو این فکر بودم که چه کار میشه کرد. یادم اومد. ماژیکی که با اون شعار" اکبر شاه مرگ به نیرنگ تو   خون جوانان ما می چکد از چنگ تو" رو در تشییع شهید "صانع ژاله" نوشتم، در جیبم بود. دیرم شده بود ولی تصمیم گرفتم تا ایستگاه آخر برم و...

با خودم گفتم اینا که زحمت کشیدن! یه شعاری نوشتن، خط کشیدن و از بین بردن همش، کار منفعلانه ایه. باید فکر بهتری می کردم. ایستگاه آخر بود. مردم داشتند از در جلوی اتوبوس پیاده می شدند. آخرین نفری که از صندلی من عبور کرد، دست بکار شدم. ماژیک رو برداشتم و این شعار ضد انقلابی رو به یک شعار انقلابی تبدیل کردم. با خنده، تو دلم، از اون شعار نویس پخمه و ماژیک اسرائیلیش، تشکر کردم.

 دیگه وقت کُشتن جایز نبود. با خودم گفتم، با این اوضاع، حتماً زنگ اول پریده و غیبتو خوردم. با سرعتی تقریباً نزدیک سرعت نور!! خودم رو به مدرسه رسوندم. با تعجب همراه با خوشحالی، دیدم بچه های مَدرس، دارن با هم حرف می زنن و خبری از استاد نیست. فهمیدم که استاد امروز جایی کار داشته و نیومده.  

 والعاقبة للمتقین